تبليغاتX
تفتان


تفتان

جزیره وحشت

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:50 توسط اریا | |



بزرگی میگفت راز شادکامی در این است که :

به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم،

یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم .




نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 18:10 توسط اریا | |

09376743114

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 19:41 توسط اریا | |


۱)


تو که می‌خوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز می‌نویسم.

روزی که جهان خواست بایستد


بگو به گونه‌ای از چرخش بماند
که من
در نزدیک‌ترین فاصله
ازتو مرده باشم.

(۲)

کسی که من دوستش دارم
و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم
هيچ هم مرا نمی‌خواهد!

خواهش می‌کنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسيدنت

فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من می‌وزند.

(۳)

نام ديگرش اندوه است
سرزمينی
که به نام من در آن
سکه می‌زنند.

(۴)

اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را می‌بندم
راه می‌افتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت می‌کنم،
کنارت می‌نشينم،
روی سينه‌ات به خواب می‌روم.

(۵)

تنها نشسته‌ای
چای می‌نوشی
و سيگار می‌کشی.
هيچ‌کس تو را به ياد نمی‌آورد.

اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی!

(۶)

آدم‌هايی که دوستت دارند
چند نفرند؟
-اندک-
به شماره‌ی انگشت‌های دست

چندتا دوستت دارند؟
-من تا صد بلدم
و همه‌ی آن‌ها
بيشتر از پنجاه نمی‌دانند.

(۷)

بگذار همه بدانند
چه قدر دلم می‌خواست روی شانه‌های تو
به خواب روم.

تو آرام بلند شدی
دست‌هايم را از هم گشودی
موهای پريشانم را شانه زدی.

حالا اين دختر کوچک
که مدام تو را می‌خواهد
خسته‌ام کرده است.

او حرف‌های مرا نمی‌فهمد
بيا و برايش بگو
که ديگر باز نخواهی گشت .


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 20:8 توسط اریا | |

اگر زمان و مکان در اختيار ما بود
ده سال پيش از توفان نوح عاشقت می‌شدم
و تو می‌توانستی تا قيامت برايم ناز کنی
يک‌صد سال به ستايش چشمانت می‌گذشت
و سی‌هزار سال صرف اندام ديگرت
و تازه در پايان عمر به دلت راه مي‌يافتم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 19:59 توسط اریا | |

 

 

 

                    به نام کسی که یادش در بهار من ، نامش در اندیشه من ، عشقش در قلب من ، کلامش در دفتر من ، دیدارش آرزوی من است

زندگی حکمت اوست…
زندگی دفتری از خاطره هاست…
چند برگی را تو ورق خواهی زد…
ما بقی را قسمت …

وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم
وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم…
و باز تنهاییم …اس ام اس عاشقانه م                           

   همیشه گورستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز

        برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی
کسی باش که تا به حال نبودی

 

هرگاه شادم یاد تو غمگینیم می کند. هرگاه غمگینیم یاد تو شادم می کند
پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند

غم هایت را بر روی شن بنویس تا باد آن را با خود ببرد
شادیهایت را بر روی سنگ بنویس تا برای همیشه باقی بماند…

 داشتم اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم ، خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده هایم باشی
ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود

 

عشق درد سری است که باید برای فراموش کردن ان عشق تازه ای را پیدا کرد

چشم هایت وقتی دروغ می گویی زیبا تر می شوند
اگر می خواهی زیبا ترین باشی همیشه به من بگو دوستت دارم ….

 

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 16:48 توسط اریا | |

                                                                                                   

خواستم ازت تشكر كنم وبگم به تو افتخار مي كنم. چون تو تنها كسي هستي كه هيچ وقت منواز سر كار گذاشتنت نااميد نمي كني

                        اين اس ام اس رو تا حالا واسه هيچ كس نفرستادم ...
...

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 10:57 توسط اریا | |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 17:50 توسط اریا | |

زندگی حکمت اوست…
زندگی دفتری از خاطره هاست
چند برگی را تو ورق خواهی زد…
ما بقی را قسمت

  1.              
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12:20 توسط اریا | |

سلام به  دوست عزیزم که خیلی دوستش دارم ماه منه دلبر منه قادر در راه مدرسه  میمیرد اون یک پسر بسیا ناز و خوشکل و عزیز من دوستش دارم با نمک

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12:15 توسط اریا | |


Design By : Night Skin